خوب سلام به همگی ... امروز می خوام يه آپ باهال بزارم ... فقط بايد يه كاري كنيد ____ چي كار ؟!! الان مي گم ــــــــ بايد يكي از اين لباي پايينو انتخاب كنيد ببينم چي كار مي كني ديگه ... اينجا سليقه ها مشخص مي شه !!!! لب شماره ۱ لب شماره ۲ لب شماره ۳ لب شماره۴ لب شماره ۵ لب شماره ۶ لب شماره ۷ لب شماره ۸ لب شماره ۹ خوب تموم شد حالا مي خوام يه لب باهال بهتون نشون بدم لب دوستم ... برو حالشو ببر راستي بگم اين لب جزو لباي بالا نيستا به اين راي نديد !!! خوب حالا بيا بوست كنه ... كي اين پاييني !!!!!!!!!!! حالا بدو بگو بينم كدومشون باهال بود .... بگو بينم شيطون كدومو بيشتر دوست داري ها ؟!!!! ![]()
... هر كدوم و كه دوست داري ![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 23:14 توسط پریسا
|

یه وب میخوام معرفی کنم بهتون که خیلی خداست ......
اگه میخوای با emo & punk آشنا بشی یا اینکه عکس و مطلب بگیری راجبشون حتما این وب به دردت میخوره ...
نبینی از دست دادی .......

کلیک کن---->>بزرگترین وب درمورد EMO *** PUNK
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 2:41 توسط پریسا
|

+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 17:36 توسط پریسا
|

TafaLod tafAlode khahar kochoolom mobarak 
ZooOooOD basH biA tafaLodesho taBlik begO0o0
befarmayid cake

![]()
![]()
khob dg tamoom shod hala befarmayid khunatun ![]()
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 13:24 توسط پریسا

این شعرو خودم گفتم ... تقدیمش می کنم به کسی که خیلی دوسش دارم .... // من یه کی رو دوسش دارم نمیدونم دوسم داره ؟! اگه بهش بگم یعنی رو قلب من پا می ذاره ؟! ولی یه حسی هم می گه دیوونه اون دوست داره ... اینو بدون اگه نداشت بهت محل نمی ذاره تو رویاهام من با اونم نمی دونم اون با منه یا این که می ره حرفاشو به یکی دیگه می زنه خیلی ها هوامو دارن اما منم یه عاشقم یه عاشقی که زندونی تو سلول دقایقم همش باهاش حرف می زنم چه تو بیداری چه تو خواب من رو هوا معلقم درست مثال یک حباب من از نگاه اون فقط خوبی رو احساس می کنم برای دیدن چشاش هر کاری که خواست می کنم اما من تا حالا با اون یک کلمه حرف نزدم اصلا این و نمی دونم حرف زدن وخوب بلدم نمی دونم که چی می شه کی واسه ی کدوم می شه فقط من از خدا می خوام این قصه خوب تموم بشه ////
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:58 توسط پریسا
|

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم خویش رابر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 19:34 توسط پریسا
|

behtarin sedaye zendegit tapeshe ghalbe man bud
che khob shod ke be 2nya amadam va che khob tar
shod ke donyaye to shodam
pas baraye to mimanam va midanam keasheghane doostam dari
tavalodam mobarak ![]()
۱۶farvardin tavalodame kadohatun yadetun nareha
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 21:45 توسط پریسا
|

.................(`-.................,.-')..
...................\..\\............/. //.. …………………
....................\..\\........../. //.. ……………………
......................\..\\......../. //…………….
.......................\ ```´´´-//.... ………….
.....................(___).(___)-..... ……………
......................(0)......(0)``-._.. ……………………
........................|~......~ ,.`-..._...........................................
........................|...........|...`-...._.. HaPp neW Yearrrrr ! ……………….
........................|........../\..........`-._.........__...---'''''-..._..._..
........................|.........|..\.............`-._ .. _.--' ................_..`...
........................).........|...\.................``........................\`\..\.
....................../...........|....\.............................................|.`\.\..
...................../_....__)......\............................................|...`\.\.
.................../.............\.......|........................................../.......).).
..................|...............|......|......................................../......(.(.(.(..
..................|...............|......|....................................../.........).).).).
..................|..()...()...|......\.............|...............|..._.-'...........(.(.(..
..................`...............'........`._........|_____..|..|-'|..|..
....................`--------'..............|..|.|..|............|..|..|..|..
.................................................|..|.|..|.............|..|..|..|..
.................................................|..|.|..|.............|..|..|..|..
....................................._____ |..|.|..|____...|..|..|..|..
..................................../.........`` |.`......../...........`..|.
....................................\_______\_........\____...\_\..
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 14:27 توسط پریسا
|

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 16:12 توسط پریسا
|

بک روز توي همين دنيا پسري بود كه عاشق دختري شده بود .
يك روز پسرك مريض ميشه و براي معالجه به خارج مي ره ، قبل از سفرش به دختر مي گه من مي رم و وقتي كه سلامتيم رو به دست آوردم بر مي گردم تا با هم ازدواج كنيم و دخترك هم قبول مي كند و به او قول مي دهد كه منتظرش بماند .
پسرك در طول مدتي كه سفر بود براي دختر نامه مي نوشت و آن را به نشاني دوستش مي فرستاد تا او نامه هايش را به دختر برساند ؛ در همين پيغام رساني ها پسر قاصد عاشق دختر مي شود و از آن پس نامه هاي پسرك را به دخترك نمي رساند .
دخترك كه مدتي بود از پسرك خبري نداشت فكر كرد كه پسرك او را فراموش كرده و كم كم به نداي عشق پسر قاصد پاسخ مثبت مي دهد و آن دو تصميم به ازدواج مي گيرند ، در همين وقت بود كه پسرك سلامتي اش را به دست مي آورد و به وطنش باز مي گردد و به محض برگشتن از ماجرا با خبر مي شود و همچنين مي فهمد كه آن دو پس از ازدواج قرار است كه به شهر ديگري مهاجرت كنند روز عروسي دخترك با پسر خيانتكار فرا رسيد ، پسرك نامه اي به دخترك مي نويسد و آن را به دست او مي رساند و از او ميخواهد پيش از سوار شدن به قطار آن را بازنكند و دختر هم چنين مي كند و زماني كه در كوپه قطار مي نشيند نامه پسرك را باز مي كند .
نامه بدون سلام و نشاني خاصي بود و فقط در آن نوشته بود :
ياور هميشه مومن ، تو برو سفر سلامت
غم من مخور كه دوري ، براي من شده عادت
در همين هنگام صداي صوت قطار شنيده مي شود و بعد قطار ترمز مي كند و مسافران قطار براي فهميدن آنچه اتفاق افتاده بود از قطار خارج مي شوند و در همين هنگام چشم دخترك به پيكر بي جان پسرك مي افتد كه خونين روي ريل قطار افتاده است .
.............................................................................. روزي دروغ به حقيقت گفت:ميل داري باهم به دريا برويم و شنا کنيم ؟حقيقت ساده لوح پذيرفت و گول خورد آن دو با هم به کنار ساحلرفتند . وقتي به ساحل رسيدندحقيقت لباسهايش را در آورد دروغ حيلهگر لباسهاي او را پوشيد و رفت. از آن روز هميشه حقيقت عريان و زشت است اما دروغ در لباس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان می شود. 

+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 17:37 توسط پریسا
|


HApPyY vAlEnNtINEeE!!!![]()
.•*´¨`*•.•*´¨`*•.•*´¨`*•..•*´¨`*•.•*´¨`*•.•*´¨`*••*´¨`*•

+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 1:8 توسط پریسا
|

+
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 23:44 توسط پریسا
|

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 18:32 توسط پریسا
|

دوستای گلم من یه وب دیگه هم دارم به اونم یه سر بزنید ممنون سلام دلم برات خیلی تنگ شده بود ... پسرک از شادی تو پس خود نمی گنجید ....راست می گفت ...خیلی وقت بود که ندیده بودش ... دلش واسش یه ذره شده بود ...تو چشای سیاهش زل زد همون چشایی که وقتی ۱۶ سال بیشتر نداشت باعث شد تا پسرک عاشق بشه و با تهدید و داد و هوارو عربده بالاخره کاری کرد که با هم دوست شدن ... دخترک نگاهی به ساعتش کرد و میون حرفای پسرک پرید و گفت : من دیرم شده زودی باید برم خونه ... همیشه همین جور بوده هر وقت دخترک پسرک را میدید زود باید بر می گشت .... پسرک معطل نکرد و کادویی که برای دخترک خریده بود رو با کلی اشتیاق به دخترک داد... دخترک بی تفاوت بسته را گرفت و تشکری خشک و خالی کرد ....حتی کنجکاویی نکرد داخل بسته رو ببیند... پسرک خواست سر سخن رو وا کنه که دخترک گفت : وای دیرم شد ...من دیگه باید برم خداحافظ... خداحافظی کردند و پسرک در سوک لحظه ی جدایی ماتم گرفت و رفتن معشوق را نظاره کرد ... دخترک هراسان و دل نگران بود ... در راه نیم نگاهی به بسته انداخت ...یه خرس عروسکی خوشگل بود .... هوا دیگه داشت کم کم سرد می شد و سرعت ماشین هایی که رد می شدند ترس دخترک رو از دیر رسیدن بیشتر می کرد ... پسره مثل همیشه ۵ دقیقه تاخیر داشت اما باز هم مثل همیشه ریلکس بود ...دخترک سلام کرد و پسر پاسخ گفت. دخترک بی درنگ بسته را به پسر داد و نگاه پر شوقی رو به نگاه پسر دوخت . پسر نیم نگاهی به بسته انداخت و گفت مرسی ... بسته را باز کرد و ناگاه چشمش به نامه ای افتاد که عاشق خوش خیال دخترک برای او نوشته بود ...لبخندی زد و به روی خود نیاورد ...چند دقیقه ای را با هم سپری کردن و باز هم مثل همیشه خداحافظی و نگاه ملتمس عاشقی که از لحظه ی خداحافظی بیزار است ... این بار دخترک عاشق بود و پسره معشوق او...معشوقی که شاید جسم اون سر قرار با ۵ دقیقه تا خیر حاظر شده بود ... کمی آن طرف تر صدای جیغ لاستیکی دخترک و پسرک را متوجه نقطه ای در آن طرف کرد ...پسرکی در زیر چرخ های ماشین جان می داد و آخرین نگاهش دوخته شده به معشوقه ای بود که به او خیانت کرده بود... دوستای عزیزم موضوع این داستان پسر بودن یا دختر بودن نیست خیانت موضوع داستان قهرمان داستان هم می تونه پسر باشه هم دختر
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 19:29 توسط پریسا
|

حتما بخونید
این داستان زندگی یک دختری هست مثل هزاران دختر دیگه که از من خواست تا اینجا بنویسمش فقط اسمها عوض شده : صبح زود مثل همیشه با عجله خودشو به مهدی رسوند مهدی سلام داد و مثل هر روز با هم چند ساعتی حرف زدند مهشید رو به مهدی کردو گفت : من می خوام برم دیگه خسته شدم می خوام برم به یک شهر بزرگ مهدی با صدای لرزان گفت : از اینجا بهتر به کجا ؟ نکنه من یار خوبی برات نبودم ؟ یا بهت بدی کردم ؟ نه مهدی !! می دونی ؟! می خوام پیشرفت کنم می خوام آزاد باشم می خوام به آرزوی ها م برسم نمی خوام محدود باشم میخوام برای خودم باشم... تو رو خدا دنبالم نیا و جلو منو نگیر !!!بزار برم!!! مهدی همه چیز رو فهمید چشاش پر از اشک بود ولی خودشو جمع و جور کرد و گفت: من نمی خوام تو اسیر من باشی من نمی خوام جلوی پیشرفتت رو بگیرم... پس برو هر جا که دوست داری برو...ولی مواظب خودت باش. چند وقتی گذشت... مهشید برگشت ولی مهدی دیگه مهدی نبود حالا آقا مهدی شده بود .یک زندگی دیگه در جریان بود... حالا وقتی مهشید خنده های مهدی را کنار خانواده اش می دید... فقط یک آرزو داشت ای کاش یکی بود که مهشید رو اسیر می کرد ولی از بخت بدش اون فقط شده بود یک زن پولدار که دست به دست می شد ولی کسی حاظر نبود برای همیشه کنارش باشه و بدون هوس باهاش درد دل کنه.... ![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 15:51 توسط پریسا
|

+
نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 13:40 توسط پریسا
|

+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 13:10 توسط پریسا
|

با سلام... امروز اومدم با یه سوال و ممنون می شم نظرتونو بگید
و اگه جواب آخریه بگید چرا ...
من و تو = ...؟
الف ) ما
ب) ذلت
ج) لذت
د) هیچکدام
منتظر جوابتونم
یا علی![]()
![]()
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 9:49 توسط پریسا
|


+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 17:1 توسط پریسا
|

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 16:59 توسط پریسا
|
